خانه انجمن ها خاطرات دو نفره دیالوگ ها و خاطره اولین ابراز علاقه

این موضوع شامل 13 پاسخ ، و دارای 1 کاربر است ، و آخرین بار توسط  sanamtl در 2 ماه، 2 هفته پیش بروز شده است.

  • نویسنده
    نوشته ها
  • #2804 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    دیالوگها و خاطره (اولین باری )

    که همسرتون یا ” عشقتون” بهتون ابراز علاقه کرد رو به آیدی بنده ارسال کنید

  • #2805 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    خاطره ی من مال وقتی هست ک همسرم بعد انجام پروژه دانشگاهیمون به من علاقه پیدا کرده بود و میخواست منو راضی کنه اجازه خاستگاری بدم.
    برا تقریبا ۳ سال پیش که من  قصد ازدواج نداشتم!
    ما جزو اددلیست فیس بوک هم بودیم!سر یه سری مسائل باهم صحبت میکردیم و صحبت کردنمونم خیلی جدی و رسمی بود هیچ صمیمیتی بینمون نبود!
    همیشه دنبال بهونه بود ک به من پیام بده وقتیم پیام میداد دیگه نمیذاشت برم به کارام برسم ????
    ناگفته نماند ک همسرجان خیلی غرور دارن و به هیچکس برا کاری رو نمیندازه حتی اگه طرفش بخواد کمکش کنه‌!
    یه شب ک حالم خیلییی بد بود و سرما خورده بودم صحبت میکردیم باهم.البته خیلی جدی!دیگه ساعت دو ،سه شب حالم خیلی بد شد و سردرد بدی گرفتم!هر چی میگفتم بذارید من برم بخوابم حالم خوب نیست!خودشو میزد به اون راه ? انگار پیاممو ندیده!
    دیگه خیلی شاکی شدم ک بابا بذار برم بخوابم??اونم یهو قاطی کرد گفت دختر خوب حتما یه چیزی دیدم تو وجودت ک با این غرورم تا این موقع شب آویزونتم دیگه!!!??
    انگار این حرفش آب بود رو آتیش واسم❤️!از اون شب دلم کم کم همراهش شد!البته به روی خودم نیاوردم اون موقع!ولی اون شب دلم براش لرزید و یکم بعد اومد خاستگاری و الان عقد همیم ☺️☺️☺️???

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2806 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    سلام خسته نباشین
    اولین خاطره من و عشقم مال پنج سال پیشه
    دوستی ما سرشارژ شروع شد البته بگم که رفت و امد خانوادگی داشتیم ی روزی من شارز نداشتم همه مغاژه هام بسته بود مامی جونم زنگ زد ب عشقم که اگه بیرونی برای دخترم ی شارژ بگیر بعد باهم حساب میکنیم اون کلک هم شمارمو گرفته بود و برام خط ب خط کرد…
    چند روزی عادی باهم حرف زدیم یا یه روز یدفعه اخر یکی ازپیاماش نوشت عشقم??
    من که ذوق زده شده بودم ب روی خودم نیاوردم و جوابش ندادم چنددقیقه گذشت دیدم دوباره پیام داد خوابی؟اونم چی هفت شب نوشتم ن جانم?یدفعه گفت میدونی دوستت دارم
    قیافه من اینجوری بود پشت تلفن???
    بعدشم زنگ زد و گفت چند وقته که عاشقتم همش بهونه میارم بیام ببینمت راست میگفت ی روز ب بهونه اینکه گردو اوردم براتون میومد
    ی روز میرفت بچه داییمو میاورد?
    دوسال باهم بودیم الانم پنج ماه عروس عشقم شدم??
    واسه همتون این حال خوب ارزو میکنم

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2807 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    اولین ابراز علاقه برمیگرده به اخرای شهریور پارسال،خیلی سنتی اشنا شدیم بعد از خواستگاری تو جلسه هایی که واسه اشنایی همو میدیدیم اون با اینکه خیلی مغرور بود ولی لابلای حرفاش ابراز علاقه میکرد و میگفت که دوسم داره ولی منم حسابی مغرور بودم و هیچی نمیگفتم??،یه شب خیلی کلافه بود از این سکوته من بهم پیام داد و گفت بهتره این اشنایی ادامه پیدا نکنه چون معلومه شما علاقه ای به من ندارید،منم حسابی جا خوردم واقعا دوسش داشتم از طرفیم روم نمیشد غرورم نمیذاشت دوس داشتنمو رک بگم?اینم بگم ما جفتمون خواننده علیرضا قربانی رو خیلی دوس داشتیم،اتفاقی یه اهنگ عالی ازش پیدا کردم و واسش فرستادم☺️☺️☺️اهنگه کار خودشو کرد و الان عقدیم??این متنشه??

    ♫♫ ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من
    این سکوت مرا ناشنیده مگیر
    ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر
    سوز و ساز دلم را ندیده مگیر
    امشب که تو ، در کنار منی ، غمگسار منی
    سایه از سر من تا سپیده مگیر
    ای اشک من ، خیز و پرده مشو ، پیش چشم ترم
    وقت دیدن او ، راه دیده مگیر
    دل دیوانه ی من به غیر از محبت
    گناهی ندارد ، خدا داند
    شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی
    پناهی ندارد ، خدا داند..???

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2808 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    سلام مهربونا
    همسری همسایه ی بنده هستن البته از کوچیکی تا حالا.ایشون با برادر بنده دوست بودن و بعد اینکه تو خیال خودشون تصمیم قطعی به ازدواج با من گرفتن با هر بهونه ی کوچیکی میومدن خونمون و من هم که کاملا بی خبر از ماجرا بودم حتی گاهی اوقات از زیاد اومدنشون عصبانی میشدم???? و …
    حالا از این فرصت ها استفاده میکردن که هم منو بشناسن و هم زیر نظرم داشته باشن و کم کم من شک کردم به بعضی از کارها و بخصوص نگاهاشون و رفتار خونوادشون  تا روزی که با هم سوار تاکسی شدیم ایشون جلوی ماشین نشسته بودن و من پشت که یه آقایی خواستن سوار شن کنار من بشینن اما ایشون به اون اقا گفتن شما بیا جلو من میرم پشت و بعدشم کرایه ی منو زودتر حساب کردن کلی هم خجالت کشیدن و زودی پیاده شدن( چون از خصوصیات من باخبر بودن که خیلی مغرورم ) ولی از همون موقع عاشق غیرتش شده بودم????و بالاخره اومدن خواستگاری و روزی که باهم برای اشنایی صحبت میکردیم میون حرفاشون گفتن که میدونی الان یه ساله دیوونتم بابا این همه چراغ سبز نشونت دادم دریغ از یه جواب امار تمام رفت و امداتو داشتم از روی کفش هات  حتی میدونم چه روزایی میری دانشگاه و چه روزایی کلاس نداری ???? اون لحظه انگار دنیا مال من بود خلاصه  عقد هم شدیم  .به امید خدا چند روز دیگه عروسیمونه

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2809 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    اولین خاطره من از اولین دیدارمون اولش عصبیم کرد و بعد واسم تبدیل به یه خاطره خنده دار شد. سه سال و نیم پیش به واسطه ی یه آشنایی دور خواستیم همو ببینیم و اصلا بحث این نبود که همدیگه رو ببینیم بپسندیم و این حرفا. فقط میخواستیم همو ببینیم راجع به یه موضوعی حرف بزنیم. من یه تیپ خیلی ساده و دانشجویی زدم و گفتم کجا منتظرم باشه. وقتی رسیدم یه ماشین اول خیابون بود که یه آقا توش نشسته بود و صندلی کنار راننده پر وسایل بود! از کنار دیدم گفتم عجبا!! این نمیگه من کجا میخوام بشینم! در ماشینو باز کردم چشمتون روز بد نبینه آقاهه با تعجب نگام کرد و شونه انداخت بالا که چیکار میکنی!؟? قشششششنگ وا رفتم??
    بله درست فهمیدین این آقا مشترک مورد نظر من نبود ولی با یه ماشین همونجوری تو همون خیابون بود و از اونجایی که تنها بود گفتم خودشه!?
    منم که بدجور ضایع شده بودم زنگ زدم جیییییغ و داد که آبرومو بردی پس تو کجایی که دیدم بعععععله سمت غربی اون خیابون مونده!???? ما همه چیو با هم هماهنگ کرده بودیم بجز غربی و شرقی خیابونو!
    داشتم از عصبانیت میترکیدم ولی اون از خنده وا رفته بود و از ماشین پیاده شد تا چشمش از دور بهم خورد گفت اااا تویی اصلا صدا و تصویرت به هم نمیخوره??? آخه صدام یه کم از خودم ظریفتره?
    شبش زنگ زد و اصرار کرد که بیشتر آشنا بشیم منم هی میگفتم نه? گفت نمیخوام بگم عاشقت شدم (من شوکه و اخمو خواستم برم واسش بگم حالا مگه من عاشقت شدم??) ولی خوشم اومده ازت و خیلی دوست دارم?? و ادامه دادیم…

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2810 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    سلام
    خاطره اولین ابراز علاقه همسرم به من برمیگرده به روز اول محرمیت
    قبلش بگم که من همون موقعای خواستگاری یه متنی خونده بودم یه جا، که وقتی طرفت بهت ابراز علاقه کرد خشک و بی احساس نباش و ذوق کردنت رو نشون بده، اینو داشته باشین…
    ما ۴شنبه شب محرم شدیم و وقتی باهم حرف میزدیم برای فرداصبحش قرار بیرون رفتن گذاشتیم
    ۵شنبه صبح همسرم اومد دنبالم وقتی درو باز کردم دیدم با موتور اومده?
    خلاصه با کلی فاصله پشتش نشستم وقتی راه افتاد یه ۲-۳دقیقه ای سکوت بود تا همسرم گفت من واقعا از دیشب حس خیلی خوبی دارم بعد یه کم سکوت کرد و گفت من خیلی شما رو دوست دارم…??
    منم بنا به همون چیزی که خونده بودم خواستم ذوقمو نشون بدم فاصلمو کم کردم و روی موتور از پشت محکم دستامو دورش قلاب کردم و بغلش کردم و گفتم منم شما رو خیلی دوست دارم??

    الان که ۳سال میگذره و یه دختر کوچولو داریم، هنوزم گاهی همسرم میگه اون بغلت خیلی بهم چسبید❤️❤️

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2814 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    این خاطره یکم متفاوته

    خانوما چرا خاطره اولین ابراز علاقتون رو نمیفرستید  ؟  ?

    #تم این سری رو ببیندیم  ؟ یا هنوز خاطره دارید  ؟

    سلام…
    شاید خاطره من نخوره ب سبک کانال شما چون همه زوج های خوشبختن…
    اما حیفم اومد نگم چون بدجور تو ذهنم رژه میره خاطرات…
    رابطمون اوایل اصن جدی نبود…حتی بلاکش کرده بودم کم کم فهمیدم دوسم داره چون همه جا بود وهوامو داشت…تا یه روز جلوموگرفت و گفت دوستم داره وسط خیابون داد میکشید و قسم میخورد….مجبور شدم واسه اینکه بقیه بیشتر کنجکاو نشن تو خیابون سوار ماشینش شدم انقد گفت وگفت وگفت برام تافهمیدم واقعا عاشقمه…گف سه ماهه شبو روزمو تو بهم ریختی بیا و بزار دنیارو بهش بسازم برات….
    بعد از اون روز ۴ماه بهترین ماهای عمرمو باهم بودیم تااینکه نذاشتن بیان خواستگاری کتکش زدن و همه جوره جلوشو گرفتن و مجبورش کردن ازین شهر بره???نمیدونم کجاس فقط امید وارم ک سالم باشه ازشمام میخام براش دعا کنین عزیزان…ممنون??

    بعد اون من دوماه بخش اعصاب وروان بستری بودم ….چن روزه سرپا شدم….توصیه من اینه ک هیچ وقت تو عشق جا نزنید وکم نیارید چون جوونی وعمره ک هدر میره و هیچی براتون نمیمونه

     

    خاطره ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2815 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    سلام
    خاطره‌اولین ابراز علاقمون…
    ما ۴ ماه دوست بودیم و هیچکدوم به هم نگفتیم همو دوس داریم?
    کنار دریا تو سرمای بهمن ایستاده بودیم…
    رفتیم بالای تخته سنگ ها…
    داشت حرف میزد…
    منم داشتم نگاش میکردم…
    همینطور که مشغول حرف زدن بود داشت سمت عقب میرفت…
    یهو پاش لیزمیخوره … نفهمیدم چی شد و چطوری دستمو دراز کردم و با تمام وجودم کشیدمش سمت خودم..
    کم مونده بود نفسم بند بیاد از استرس…
    اون اما میخندید?
    همون لحظه همون جا که کشیده بودمش سمت خودم از بغلم که بیرون اومد نگام کرد و گفت دوست دارم… خیلی دوست دارم… من لال شده بودم… ?
    یک ساعت بدون هیچ حرفی تو سرما تو ساحل قدم زدیم …
    بعدش من گفتم‌دوسش دارم…
    بهترین ابراز علاقه ای بودم که داشتم
    .

    الانا ازدواج کرده با یکی دیگه…
    نمیدونم چیکار میکنه و کجاست …

     

    خاطره ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2816 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    سسسسسلام سلام
    به همه اعضای چنل.
    اولین ابراز علاقه من و عشقم
    بر میگرده به روزی ک رفته بودیم ازمایش خون واسه ازدواج.
    بعد از ازمایش رفتیم یه پارکی که یکم بیشتر صحبت کنیم،
    روابط خیلی خیلی رسمی بود
    بعدش یه خانم فالگیری اومد و هی اصرار کرد فال  منو بگیره بعدش دست منو گرفت و شروع کرد به چرت پرت گفتن من خیلی اعتقاد ندارم ب فال…
    خلاصه بعدش شوهرم گفت اینقد گفتی اینقد گفتی ولی بازم دقت کن یچیزیا یادت رفته بگیا…
    گفت چی؟!!
    گفت ببین دستشو!
    ننوشته من چقدر به ایشون علاقه دارم؟! میخوام خانم خونم بشه؟!!!
    ننوشته چقدر عاشقش شدم؟؟؟

    منو بگی قلبم وایساد…???
    واایییییش خیلی حس خوبی بود…
    الانم عقدیم یکسال میگذره از اون ماجرا  البته شوهرم از 4سال قبل عقد بمن علاقه داشتتتتت.   ..  ..    این بعدا خودش گفت
    بعضی وقتا میریم اون پارکه رو همون نیمکته و به خاطرات فکر میکنیم…

     

    خاطره ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2817 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    من و همسر با هم همكار بوديم و يجورايي همسري رئيس بنده بودن?? و از روز اولي كه ديديم هم و كلي با هم چلنج و درگيري داشتيم????.خلاااصه تو شركت هر هفته با همكارا قرار شام داشتيم و توي هر قراري كه ميرفتيم من همچنان با اين پسر بچه عزيزم مشكل داشتم و درگيري تا اينكه تو يه شب پاييزي كه رفته بوديم فرحزاد واسه شام منم يه كم بيشتر از هميشه ب خودم رسيده بودم عشق جانم عكس العمل نشون دادن و غيرتي شدن و مساله وقتي بدتر شد كه يه اقا پسري قصد اشنايي و شماره دادن به من و داشتن همسرم به قدري عصبي شد كه هيچكس تصور نميكرد تا جايي كه مهندس اروم شركت شد مرحوم بروسلي??? بعدم كه حساب پسره رو رسيد به من گفت از اين به بعد لباساتو مناسب تر انتخاب كن منم داغ كردم???? گفتم اصلا به تو چه ربطي داره خودتو دخالت ميدي اصلا من دلم ميخواست با هاش اشنا شم همسري هم خيلي ريلكس برگشت گفت شما بيخود كردي جنازتم به كسي نميدم مال خودمي تا اخر دنيا❤️❤️❤️.به قدري هنگ بودم كه ناخوداگاه گريه كردم الانم يك سال ازدواج كرديم و من واسش ميميرم☺️☺️☺️

     

    خاطره ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2818 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    براز علاقه ی عشقم به من خیلی یهویی و پردردسر بودش???
    همکلاسی بودیم باهم .همیشه متوجه میشدم که داره بهم یه جوره خاصی نگاه میکنه و رفتاراش یه طوریه، با اینکه دلم باهاش بود ولی به روی خودم نمیاوردم??
    یه بار توی محوطه ی بیرون دانشگاه تنها بودم که یه پسری مزاحمم شد یدفعه دیدم آقاییم بدو بدو اومد پیشم وایستاد و با پسره درگیر شدش!! منم که تو شوک درگیری اینا بودم??
    تا به خودم اومدم چشامو باز کردم دیدم که تو کلانتری نشستم???
    عشقمم روی صندلی آروم نشسته بود گوشه ی لبش خون مییومد دستمال برداشتم رفتم پیشش که صورتشو پاک کنم سرش پایین بود
    آروم گفتم ببخشید من راضی نبودم به اینکار☺️☺️
    تند گفتش اتفاقا من خیلی راضیم چون واسه عشقم اینکارو کردم !!❤️
    دستم رو هوا خشک شد?.
    یواش خندید دستمالو گرفت ازم? درسته موقعیت مناسبی واسه ابراز علاقه نبود ولی خییییلی به دلم نشست و شیرین خاطره ی زندگیمه????

     

    ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2819 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    راستش خاطره من واسه هفته پیشه،
    من چند ماهه نامزد کردم،همسرم مرداد رفت ماموریت، اخرای شهریور برمیگرده،بی نهایت دلتنگ و کلافم،هفته پیش که خیلی حالم بد بود صبح زود گوشیم زنگ خورد یه اقایی گفت بیایید دمه در، رفتم دمه در گفتن این بسته واسه شماست،واسم اینترنتی خرید کرده بود،یه کتاب بود و یه لیوان،بهش پیام دادم و تشکر کردم خیلی خوشحال بودم از اینکه تو اوج کارش یاد من بوده، گفت لیوانو اب جوش بریز?☺️☺️☺️عکسی که من دوس داشتمو باهاش خاطره داشتیم رو لیوان بود،واقعا خوشحال شدم عالی بود،لازم نیست همیشه گرون و خفن  باشه سوپرایزا با یکم خلاقیت میشه یه خاطره عالی و به یاد موندنی به جا گذاشت،متشکرم از همسر خلاقم❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    خاطره ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

  • #2820 پاسخ

    sanamtl
    سرپرست کل

    من و همسرم همکار هستیم
    همسرم یه مرد شیک پوش و جذاب وخاصه  ?

    حقیقتش من خیلی مایل بودم که توی دلش بشینم ولی یجورایی محل نمیذاشت …
    البته توی محیط کار همیشه محترمانه رفتار میکرد و هوای منو داشت اما نه عاشقانه ?

    یه روز بدجور سرما خوردم ومرخصی گرفتم …
    خوب نشدم استعلاجی شد 3روز و نتونستم برم شرکت ?
    خلاصه با کلی مراقبت حالم بهتر شد و رفتم سرکار به محض ورودم    هول شد اومد سمتم گفت بهتری ؟؟
    درحالی  که همیشه رسمی تر حرف میزد !

    گفتم بله ? بعدش به  سرفه افتادم …
    یه لیوان آب بهم داد و گف دورت بگردم چرا مراقب نیستی ؟!  ?

    گفتم جان ؟ هول شد  !

    گفت معذرت میخوام ولی این جمله از ته قلبم بود ❤️  باید بدونی که واقعا   ازت خوشم میاد    ?

    یه مدت کوتاه  باهم بیرون میرفتیم برای آشنایی بیشتر ? والان  1ماهه که باردارم
    ?

    و خدا رو شکر میکنم بابت این همسر خوب ❤️

     

    خاطره ارسالی از دوست عزیزمون در اینستاگرام

پاسخ به : دیالوگ ها و خاطره اولین ابراز علاقه
اطلاعات شما: